احساس گناه، حقیقت یا تلقین؟==
نیما یک همجنسگرا است، با تمام احساساتی که یک همجنسگرا دارد.
اما احساس گناه بعد از هر بار همآغوشی با معشوقش او را به ورطه عمیق پشیمانی و ندامت می کشاند. این احساس آنقدر قوی شده است که این روزها حتی با کوچکترین نگاهی که باعث شود دلش بلرزد، احساس گناه، شدیداً آزارش می دهد.
از آنجا که نویسنده خود همجنسگرا و معتقد به اصول آزادی دین و عقیده است، این نوشتار را اختصاص می دهیم به احساس گناهی که همه ما در برهه هایی خاص از زندگی خود تجربه کرده ایم.
گناه، کمی باید، با تأمل بیشتری به این واژه پرداخت؛ اینکه این واژه با هجایی که تکرار آن روح انسان را می خراشد از کجا و چگونه وارد فرهنگ لغات و معلومات ما شده است. مسئله بسیار واضح و روشن این است که در بحث در مورد فرهنگ و خودباوری اصل را بر این قرار دهیم که خود را شناخته و از اصول و اعتقادات خود دفاع کنیم حتی اگر مورد توهین قرار گیریم و اعتقاداتمان را نفی و دستِ رد به سینه مان بزنند. وقتی خود را باور کنیم به این مهم نیز اعتقاد پیدا می کنیم که هیچ دلیل منطقی برای احساس گناه و ندامت از کردارمان وجود ندارد.
حال این احساس از کجا آمده است؟ فرهنگ غالب ما از کودکی همه چیز را نه بر پایه دریافت حسی و بصری، بلکه بر اساس تلقین و دیکته، دریافت داشته و شکل داده. باید دید چه مقدار از وجدان انسانی، که در ذات هر کسی وجود دارد، تحت تأثیر عوامل آلوده کننده ذهن و گفتار و قضاوتهای دیگران قرار گرفته و چه مقدار قابلیت پذیرش جذب مفاهیم نادرست از رفتارهای اجتماعی را دارد. همه انسانها ضمیر ناخودآگاهی دارند؛ احساس گناه،عذاب وجدان، ترس و امید همه از ضمیر ناخودآگاه بشر منشاء می شود. خداوندگار علی رغم جبری که در آفرینش دارد، اختیار را نیز برای آزادی عمل مخلوقاتش به آنها بخشیده است. حتی حیوانات، که انسان هم جزئی از آنهاست علی رغم این که ذیشعور هستند، از اختیار و قدرت انتخاب بهره می برند. احساس گناه تا آنجا ریشه دارد که فرد وابستگی سنتی و تربیتی به اعتقادی دارد که از کودکی به او آموخته اند: نماز بخوان، روزه بگیر(1)*، دروغ نگو و… تا به بهشت بروی و گرفتار آتش دوزخ نشوی، «کارنیک را برای خداوند انجام بده تا به بهشت بروی- فارغ از اینکه نمی دانند خدواندگار را نیازی به اعمال نیک و بد مانیست.» همه ما این جملات را بارها و بارها شنیده ایم اما چقدر در مورد صحت این کلمات فکر کرده ایم یا اینکه از آن دسته انسانهایی هستیم که هر چیزی را بدون تفکر و استدلال قبول می کنیم؟ تربیتی که منطق هر انسان استدلال گری به آن وقعی نخواهد گذاشت. برای آنکه بدانیم این فرهنگ غلط چگونه وارد جامعه ما شده است می بایست به چند قرنِ قبل بازگردیم. قرنها است که دین و وابستگی به تربیت مذهبی در جامعه ایرانی ریشه دوانده و در سه دهه اخیر به آن دامن زده شده است؛ از جامعه دین زده دوران قبل از اسلام، دوره ساسانی، تا زمان صفویه و شاهان قدرتمند اوایل این دوره، که بزرگترین اجحاف را به این آب و خاک روا داشتند(2)* و خواسته یا ناخواسته بدعتی گذاشتند که بعدها تا به امروز، اساس ظلم و تعدی به اقلیت ها قرار گرفته است (3)*.و امروز در قرن 21 و دوره پیشرفت و دسترسی روز به روز مردم جهان به اطلاعات و خدمات، هنوز هم منطق رؤسای حکومت بر مدار دین می گردد و رستگاری همه ایرانیان مسلمان! (از نظر ایشان همه ایرانیان باید مسلمان باشند) را در تبعیت از خرافاتی در دین می دانند که هیچ توجیه منطقی ندارد.
خرافات و تحریفات دین هیچگاه دست از گریبان آدمی برنداشته است. پر واضح است، ادیانی که امروز در دسترس ما قرار دارند، همان ادیانی نیستند که رسولان و انسانهای برگزیده قرنهای قبل برای جامعه خود ارمغان آورده اند. این که انسان در همه اعصار نیاز به یک خالق داشته است تا علت را از او بداند چیزی انکار ناپذیر است. نیاز آدمی به خالق با به وجود آمدن ادیان متفاوتی همراه شد که دلایل وجود خدا را از نظرات و دیدگاههای متفاوت اثبات کرده اند. اما اربابان مذهبی در طی قرون و اعصار، با اهداف و منظورهای گاه خبیثانه، دست به بدعتها و به وجود آوردن خرافاتی در دین زده، آنها را به ذهن عوامانه مردمی تزریق کردند که خدا را در آسمانها می جستند و آنرا به نامهای متفاوت صدا می کردند.
القاء حس گناه و تعاریفی که از آن وجود دارد به دوران تاریکی بازمی گردد که دین در رأس همه امور زندگی قرار داشت. تولد، مرگ، ازدواج و زندگی روزمره مردم عامی در گرو تمهیدات و دستورات دین و مذهب بود که مردم موظف به اجرای مو به موی آنها بودند تا گرفتار آتش دوزخ نشوند.اروپای قرون وسطی نمونه کاملی از دوران تاریک حکومت دین بر مردم است. در قرون وسطی به واسطه پرداخت مبلغی ناچیز قطعه ای از بهشتی که هیچ کس نمی دانست کجاست را به مردم واگذار می کردند تا آنها را از آتش دوزخ برهانند.(4)*
امروز ما در دنیایی زندگی می کنیم که تعاریف جدیدی از دین و الهیات وجود دارد و انسان انتخابگر می تواند هر راهی که منطقی تر به نظر می رسد را برای زندگی و آینده خود انتخاب کند.تا آنجا که در همه ادیان تلویحاً اشاره شده است اجباری در پذیرفتن دینی که عرضه می شود نیست، حتی در کتاب مقدس مسلمانان آمده است لا اکراه فی الدین و تعریف گناه نیز در همه آنها تقریباً یکسان است. گناه زمانی حادث می شود که به دیگران ضرری اعم از مادی و معنوی وارد شود. اعمالی مخالف اصول اخلاقی که عقل سلیم آنها را رد می کند. مانند گناه مردم سدوم (اگر باور داشته باشیم که یک تحریف بزرگ در تاریخ قوم لوط وجود ندارد!) در رعایت نکردن رسم میهمان نوازی بسیار بزرگتر از عمل (همجنس بازی!) بود که به آنها نسبت می دهند، چه از در راندن و هتک حرمت میهمان را هیچ اصول اخلاقی نمی پذیرد.پس نتیجه می گیریم:
انجام اعمال ممنوعی که در تعلیمات مذهبی گوشزد می شوند، تا آنجا که منافع جامعه و افرادی که مجموعه آن را تشکیل می دهند را در خطر قرار نداده است و ضرری مادی و معنوی به دیگران نرسانده، آن حسی نیست که همه ما می شناسیم. حسی که به آن «گناه» می گویند.
درست است که از کودکی به ذهن همه ما القا کرده اند که عشق ممنوع است، که نظر بازی نگاه شیطان است، که هم آغوشی (با نامحرم؟؟؟!!!چه رسد با همجنس) گناهیست نا بخشودنی، اما آیا خود ما هیچ وقت به درستی یا نا درستی این احساسات که همه و همه خصوصیاتی ذاتی اند و در حیطه اعمال شخصی می گنجند و وام گرفته شده از خلاقیت خالق بزرگی که منشاء تمام کائنات است، می باشند فکر کرده ایم؟ بحث گناهِ احساساتی که مربوط به افرادی با نوع گرایش ما می باشد، بحثی طولانیست که در این مقال نمی گنجد. اما باید دانست که حس گناهی که برخاسته از اعمال ارادی ماست هیچ توجیه منطقی ندارد، چه این تنها حسی است که از ضمیر ناخودآگاه آدمی برمی خیزد. وقتی عملی را انجام می دهیم که به آن میل باطنی داریم و البته در تعلیمات مذهبی نیز ممنوع شده است دیگر احساس سرخوردگی و پشیمانی از انجام آن معنی ندارد. مانند اینست که کاری کنی و بعد خود را سرزنش کنی که:
خودم کردم که لعنت بر خودم باد.
هیچ کس دلش نمی خواهد مورد دستبرد قرار گیرد، دروغ بشنود و بگوید احساساتش بازیچه شود، به او تجاوز شده و حقوقش نادیده گرفته شود. هیچکسی ناسزا شنیدن و تحت ظلم قرار گرفتن را دوست ندارد. اینها همه مواردی هستند که اصول اخلاق ردشان کرده است. اگر انسانی باشیم که رعایت اصول اخلاقی برایمان مهم باشد، دیگر عملی خلاف سجایای اخلاقی و مغایر قوانین انسانی انجام نمی دهیم و تبعاً مورد این اعمال هم واقع نمی شویم که احساس گناهی باقی بماند که برایمان خفقان ایجاد و بر وجدانمان سنگینی کند.
یکی از راههای کارآمد رهایی از احساس گناه شناخت نیازهای خود وپی بردن به هویت جنسی و در نهایت قبول آن است. به عبارت دیگر اگر توانسته باشیم به این باور برسیم که چه نقشی در جامعه خود داریم و باور داشته باشیم که از نظر عواطف و احساسات نه تنها هیچ فرقِ شخصیتی با دگرجنسگرایان (هتروسکشوالها) نداریم بلکه از خیلی جهات بر افراد دیگر برتری داریم.هیچ گاه دچار یأس و سرخوردگی ناشی از احساس گناهی واهی نخواهیم شد.
این سوال را به خود جواب دهید:
همجنسگرایی، که خوشبختی و کامیابیش را در عشق به همنوع و همجنسش می بیند، می تواند انسان گناهکاری باشد که جایش در دوزخ است؟ کسی که ایثار می کند. به خاطر وجودی دیگر، خود را نادیده می گیرد و انسانی دیگر را مورد مهرورزی قرار می دهد، آیا انسانی پلید و اسیر شیطان است؟
به خود برگردید آیا شما احساس برابری با جامعه نمی کنید؟ آیا فکر نمی کنید تمام افراد یک جامعه اعم از زن و مرد در برابر قانون مساویند؟ آیا از بی عدالتیها و کج روی ها خسته و دلگیر و در نهایت خشمگین نمی شوید؟ آیا اگر نابینای محتاجی را ببنید به او کمک نمی کنید؟ اگر جوابتان مثبت است، پس با تمام این تفاصیل شما انسانی اجتماعی هستید و انسانی که در یک جامعه نسبتاً قانون مدار زندگی می کند، می تواند نسبت به واکنشهای خود در برابر چالشهای اجتماعش شناختی نسبی پیدا کند و دیگر به خاطرانجام عملی که عرف اجتماع آنرا نمی پسندد و مساله ای که مردم به خاطر باورهای غلط و فرهنگ پایین و اطلاعات ناکافی آنرا ندانسته رد می کنند، خود را گناهکار نمی داند.
به نظر می رسد این نوشتار، موعظه های اخلاقیست که بارها و بارها تکرار شده است ولی تمام این نکات و دلایل و توجیهات تنها به یک جا ختم می شود. اینکه باور کنیم که همجنسگرایی حسی است طبیعی که از دوزخ به ارمغان نیامده. وقتی عشق با احساس توأم شود دنیایی را به وجود می آورد که هیچ گناهی را به آن راه نیست. به خود تلقین کنید که بهشت و جهنمی آنطور که اربابان مذهبی در ذهن مردم تزریق کرده اند وجود ندارد و گناه مقوله ایست که در این مقال اندک نمی گنجد پس ای یار، ای دوست، ای همفکر عزیز در احساس ما هیچ نقطه سیاهی نیست تا بر مدار گناه بچرخد. روزگار را به خوشی و شادکامی سر کنیم که هیچ تنابنده ای را یارای یاری رساندن ما نیست جز خود ما.
شادکام و پیروز باشید .
واراند. آَبان 1384 خورشیدی
پانوشت:
(1)* آوردن مثالهایی این چنین به خاطر اینست که دین اکثریت جامعه ما اسلام است و اینچنین دستورات مذهبی در تمام اقشار جامعه، کم و زیاد، مشهود است.
(2)* شاه اسماعیل صفوی مذهب شیعه را بر اساس احساسات مذهبی خاندان صفوی و به خاطر مسایل سیاسی، رسمی نمود. مذهبی که منطقش بر شمشیر و خون و خونریزی استوار است و غیر مسلمان را کافر می پندارد. صفویان که به گمان خود ثوابی عظیم دراین دنیا و کاخهایی بهشتی در آن دنیا برای خود ساخته بودند، جز میراث خوارانی مستبد، ارثی از خود به جا نگذاشتند.
(3)* نمونه بارز آن رسم جُهود کُشان (یهود کُشان) در شهرهای کلیمی نشین و یا قایل نشدن حق شهروندی برای زرتشتیان در دوره قاجار می باشد، و یا تضییع حقوق شهروندی ارامنه در سالهای پس از انقلاب.
(4)* مثال گویای آن در مراسمی است که حکومت در پایان هر سال برای جمع آوری اعانه برای افراد مستمند برگزار می کند. سال گذشته، در پایگاهی که دریکی از میادین اصلی پایتخت قرار داشت، پلاکاردی نصب شده بود با این عنوان: «با پرداخت 1000 تومان خانه ای در بهشت بخرید!!!» جالب است در قرن 21 شاهد اشاعه خرافه در ملتی هستیم که ادعای 2500 سال تمدن و راست کرداری را یدک می کشد.