مذهب و همجنسگرایی

اسلام و همجنسگرایی

ریشه های تاریخی فشار مذهبی به همجنسگرایان را بشناسیم.==

(این مطلب تحت عنوان نگاهی به جنبش زنان و همجنسگرایان در شماره هفت مجله ماها منتشر شده بود.)

مقدمه: شاید ربط حرکت عدالتخواهانه همجنسگرایان یا کلاً اقلیتهای جنسی با جنبش برابری طلبانه زنان در ابتدا کمی نامفهوم و یا بی مورد باشد اما اگر به ریشه های تاریخی بی عدالتی و نابربری جنسی نگاه کنیم و بعد به افتراق، تشابهات و درخواستهای زنان و اقلیتهای جنسی دقت نمائیم، آنگاه متوجه خواهیم شد که موانع پیش پای هر دو یکی است (ارزشهای مردسالارانه، سنت ها، خرافات و خودخواهی بی جا) و بر همین اساس متوجه می شویم که چرا همکاری، نزدیکی و تعاون این دو جنبش از وزن و اهمیت زیادی برخوردار است.

ابتدا یک یادآوری تاریخی:

در ادوار دور، زمانی که عبریها به عنوان طایفه ای از قبایل سامی در منطقه کنعان (فلسطین/اسرائیل فعلی) سکونت داشتند تعداد جمعیت این طایفه کم بود، آنها مردم فقیری بودند که سرشان به کار خودشان گرم بود و هرچند که همجواری سرزمینشان با راههای بازرگانی منطقه تجاری آن زمان (مصر، شام، آشور و بابل) برایشان سودآور بود اما دردسر بزرگی هم داشت؛ به این علت که منطقه محل سکونت آنها محل جنگ و لشکرکشیهای دائمی و فراوان دولتهای آن زمان بود و هر طرفی که در جنگ پیروز می شد، فقط صدمات آن به عبریها می رسید؛ آنان را به اسارت می گرفتند، زنانشان را می بردند، اموالشان را غارت می کردند و….

در پایان یکی از همین جنگها (حمله بابلیها به فلسطین وشام حوالی 586 سال پیش از میلاد مسیح) بود که وقتی بابلیان پیروز شدند تصمیم گرفتند که برای تسلط کامل خود بر منطقه، رهبران و بزرگان طایفه عبریان به همراه خانواده هایشان و جمع زیادی از مردم عادی را از آنجا کوچ داده و با خود به بابل ببرند. حادثه ای که در تاریخ قوم یهود به «حبس بابلی» معروف است. وقتی کوروش کبیر پادشاه ایران حوالی 539 قبل از میلاد بابل را تصرف کرد به عبریان کوچ داده شده اجازه داد که به سرزمین محل سکونت قبلی خود برگردند و آزادانه به کار و زندگی و اجرای مراسم مذهبی خود همت گمارند.(در کتاب مقدس عهد عتیق از کوروش کبیر یاد می شود و احساس نزدیکی و دوستی مردم اسرائیل با ایرانیان هم از همینجا ریشه می گیرد).(1)

وقتی قوم یهود اجازه یافت که از تبعید و حبس در بابل (عراق فعلی) به سرزمین خود کنعان برگردد به این نتیجه رسید که برای حفظ و ادامه بقاء طایفه خود و جلوگیری از تسلط طوایف دیگر، دو مسئله حیاتی را برای خود حل کند؛ اول چیزی که عامل وحدت قوم آنها شود یعنی یک حبل المتینی که همه به آن چنگ بزنند و دور آن متحد شوند (به عنوان یک عامل هویت آنها) و دوم تولید مثل زیاد و ازدیاد جمعیت و تعداد نفوس طایفه تا نیروی انسانی لازم برای مقابله با تهاجمات و حملات دیگران داشته باشند.

همین دو نیاز عمده و حیاتی باعث شد که عبریان به گذشته تاریخی خود مراجعه کرده و به جمع آوری حدیثها و گفته های چند هزار سال قبل حضرت موسی پرداخته و کتاب عهد عتیق را بنویسند(2) و از این زمان است که دین یهودیت به شکل امروزی که ما می شناسیم در می آید. حدود پانصد سال بعد هم تورات نوشته می شود.(3)

به این ترتیب دین یهود و کتابهای عهد عتیق و تورات عامل وحدت و حبل المتین این قوم می شود اما مسئله مهم دیگر یعنی ازدیاد جمعیت هم باید حل می شد؛ پس وظیفه زنان در زاد و ولد بیشتر اهمیت دوچندان می یابد، سقط جنین نباید باشد چون با زیاد شدن جمعیت منافات دارد، نباید جلق زد چون اسپرمی که می توان با آن بچه درست کرد نباید بر زمین ریخته شود، خانواده فقط یک شکل و تعریف دارد آنهم اینکه خانواده یعنی زن و مرد و فرزندان آنها و قوانین زیادی در حمایت از این خانواده شکل می گیرند، هر نوع زندگی مشترک دیگر(مثل دو زن یا دو مرد با هم یا یک زن و فرزندانش) به عنوان خانواده و کانون گرم و مشترک دو انسان به رسمیت شناخته نمی شود، سکس دو مرد با هم ممنوع می شود چون به تولید مثل نمی انجامد و مردی که نمی خواهد با زن تشکیل خانواده دهد و بچه درست کند، بر علیه منافع قوم و اجتماع عمل کرده و باید کشته شود، نفرت به سکس با همجنس و همجنسگرایی از همینجا ریشه می گیرد و اعدام همجنسگرایان هم برای اولین بار در تاریخ، در کتاب عهد عتیق، به عنوان عملی «کفرآمیز و گناهی که باید مجازات شود» نوشته شد.

همه صاحبنظران متفق القولند و بسیاری از مردم عادی هم کم و بیش می دانند که بسیاری از روایات، حدیث ها و گفته های مشابهی در سه دین یکتاپرست ابراهیمی (یهودیت، مسیحیت و اسلام) وجود دارد. خوب منطق زیادی لازم نیست تا بدانیم که منشاء این حدیث ها و روایات مشابه همان دین یهود و عهد عتیق و تورات است چون قبل از انجیل و قرآن نوشته شده اند. از جمله مسائل مشابهی که در هر سه دین یهود، مسیحیت و اسلام یافته می شوند و می توان به آنها اشاره کرد اینها هستند: هر سه دین جلق زدن را گناه می دانند، مخالف سقط جنین هستند و دستور اعدام همجنسگرایان را داده اند؛ همجنسگرایی را گناه و یک عمل شیطانی و فرد همجنسگرا را گناهکاری می دانند که باید مجازات شود به همین سبب پیروان متعصب هر سه دین از همجنسگرایی به نفرت یاد می کنند. به عبارت دیگر این چیزهایی که به نام دستورات اسلام و خدا و امثال اینها به خورد ما داده می شوند، خود یکسری تعالیم و قوانینی هستند که قوم یهود در 2800 سال پیش رعایت آنها را بر اساس نیازهای آن زمان خود و جهت حفظ خود از گزند دشمنان، برای همه افراد طایفه الزامی کرد. این را هم از یاد نبریم که تعلیمات دینی بعد از مدتی خود به خود به سنت و رسم و اخلاق جامعه فرا می رویند. بی جهت نیست که حتی بعضی از افراد به ظاهر غیر متعصب و غیر مذهبی هم در رد همجنسگرایی می گویند ما به دین کاری نداریم بلکه به این کار داریم که سکس با همجنس مخالف عرف و اخلاق جامعه ایرانی است. اما این افراد از یکطرف ریشه این عرف و اخلاق را فراموش می کنند و نمی گویند که این اخلاق از کجا آمده؟ چرا آمده؟؟ و آیا قابل انطباق با شرایط حاضر هست یا نه و از طرف دیگر از یاد می برند که این عرف و سنت مخصوص ایران نبوده و نیست و در همه جوامع دیده می شود و بسته به سطح رشد و آگاهی اجتماعی، شدت و حدت آن متفاوت است. البته ما ادعا نمی کنیم که تمام ریشه های ضدیت با همجنسگرایی همین است بلکه منظور نشان دادن یکی از عمده ترین ریشه های تاریخی سرکوب زنان و همجنسگرایان است.

اشتراکات دو جنبش زنان و همجنسگرایان و اهمیت همکاری آنها:

هدف از طرح وقایع تاریخی فوق اشاره به این است که هر چند سرکوب حقوق زنان و بروز ارزشهای مردسالار همراه با پایان یافتن جامعه مردسالاری شروع شد اما همراه با شکل گیری اولین دین ابراهیمی یعنی یهودیت، شدت و حدت بیشتری گرفت. سرکوب همجنسگرایان هم درست از همین زمان شروع شد.

مردسالاری زن را احساسی، بدون عقل، غیر قابل اعتماد، کسی که نمی تواند مثل مرد بجنگد و از قبیله محافظت کند می داند و بنابراین او (زن) را از نوع درجه دوم که باید در خدمت جنسیت مرد قرار گرفته و وی را ارضاء نموده و بچه پس بیندازند حساب می کند. مردسالاری در ادامه همین تفکر، زنی که مردانگی را کلاً نفی می کند و عشق و زندگی خود را وقف یک زن دیگر می نماید، را تحمل نمی کند و اگر مردی نخواهد از این ارزشها اطاعت کند را هم محکوم می کند، یعنی مردی که به جنس زن گرایش نداشته باشد را هم زن می داند؛ «یارو می خوابد که یکی او را بکند پس زن است، طرف کیرش بلند نمی شود که با زن سکس داشته باشد، کیرش کوچک است، مریض است، طبیعی نیست و…. پس چون خصوصیات {مردانه} ندارد او هم از نوع درجه دوم محسوب می شود ». پس چنین فردی از مرد کمتر است، قابل تحقیر است، درجه دو محسوب می شود و…. با چنین اخلاق و فرهنگ مردسالارانه حاکم هیچ عجیب نیست که همجنسگرایان از گرایش خود احساس گناه می کنند، خجالت می کشند، سرکوب شده و حقارت را تحمل می کنند، بدون عشق و نیاز و صرفاً به خاطر جامعه با جنس مخالف ازدواج می کنند، یا همجنسگرای «فاعل» خودش را گی نمی داند چون «مردی» کرده و آلتش را در دیگری فرو برده، اما فرد «مفعول» قابل تحقیر شدن است، گاهی خودش هم اینرا می پذیرد، با اینهمه همجنسگرایان ایرانی می خواهند تغییر جنسیت دهند (چون چارچوب و تعریفی که جامعه و دین و اخلاق و فرهنگ از «مرد» دارد برایشان ننگ است یا با وجود آنها نمی خواند). این فشار فرهنگی و اجتماعی در طول قرنها آنچنان در تو در توی ضمیر انسانها ریشه می دواند که توان ایستادگی و دفاع از خویشتن خویش بودن را از فرد می گیرد. در نتیجه همجنسگرایان به سایه و یا شبحی سرگردان در اجتماع تبدیل می شوند، همه جا هستند اما ناپیدا. شاید به همین دلیل باشد که قهرمانان تمام رمانهایی که با فاصله از اجتماع، زشتیها و دورنگیها و بی خودیهای اجتماع را نشان می دهند، همه «بوی» همجنسگرایی می دهند.

با توجه به آنچه گفته شد حلقه های محمکی دو جنبش زنان وهمجنسگرایان و کلاً اقلیتهای جنسی را به هم پیوند می دهند؛ یکی ریشه های تاریخی فشار و سرکوبها، دیگری زنان همجنسگرا هستند که حلقه رابط محکمی بین دو جنبش زنان و همجنسگرایان را تشکیل می دهند، سومی مردسالاری و تمام جنبه های ارزشی متعلق به آن، چهارم اهداف مشترک یعنی رسیدن به برابری و عدالت جنسی در جامعه و بازتعریف بسیاری از مفاهیم و مقولات اجتماعی و قوانین موجود از جمله برابری افراد در برابر قانون و در همه شئونات اجتماعی فارغ از جنسیت و یا گرایش جنسی، ارائه تعریف جدید از خانواده و تلاش برای گسترش معنی کانون مشترک در قوانین از جمله به رسمیت شناختن کانون متشکل از یک مادر و فرزند، به رسمیت شناختن زندگی مشترک دو زن یا دو مرد با هم، مبارزه مشترک برای آموزش مسائل علمی مسائل جنسی در مدارس و جامعه، مقابله با کودک آزاری و تجاوزات جنسی به کودکان، دفاع از استقلال جنسیت فرد فارغ از جنس او، مبارزه برای لغو قوانین تبعیض آمیز در مورد هر دو جنبش و بسیاری مسائل دیگر. در نتیجه حمایت از خواسته های یکدیگر، همکاری و اشتراک مساعی این دو نیرو بسیار ضروری است و امکان ایجاد پایه های یک جبهه وسیع تحولات فرهنگی- اجتماعی را فراهم می آورد. امکانات عینی و اولیه برای نزدیکی و همکاری فراهم هستند، کافی است آنها را کشف کنیم.

یادآوری یک نکته هم ضروری است، تا زمانی که گی و لزبین های ایرانی مسائل خود را جدی نگیرند و برای حل آنها، پایان دادن به سرکوبها و رسیدن به حقوق انسانی و اجتماعی خود اراده عملی به خرج ندهند دفاع دیگران از حقوق گی/لزبین ها تاثیر چندانی نخواهد داشت و علاوه بر آن اتحاد و همکاری بالقوه مهم بین نیروهای مختلف فعال برای برابرای و عدالت جنسی شکل نخواهد گرفت.

1- بد نیست بدانیم که مطالعه داستان سرگذشت ابراهیم و زنانش هاجر و سارا و فرزندان او اسماعیل و اسحاق نشان می دهد که کلاً طایفه عبری همیشه برای یافتن محل زندگی مناسب از جهت کشاورزی وآبیاری و تجارت مرتب در حال مهاجرت بوده است. در انجیل هم آمده که اولین مهاجرت عبریان حدود 4000 سال پیش از میلاد مسیح اتفاق می افتد، زمانی که خداوند به حضرت ابراهیم دستور می دهد که محل و کاشانه خود را در «اور» (واقع در جنوب غربی رود فرات و نه چندان دور از خلیج فارس) رها کرده و با قبیله خود به مقصد دیگری مهاجرت کند و اگر ابراهیم از این دستور پیروی کند آنگاه خداوند به او لطف و بخشش کرده و خاندانی بزرگ در سرزمینی موعود به او اعطا خواهد کرد.

2- به روایت تاریخ حضرت موسی حدود 2500 سال قبل از این تاریخ (بازگشت از حبس بابلی) پیغمبری کرده ولی گفته ها و نوشته های او فقط سینه به سینه به نسلهای بعد منتقل می شده. اینکه بعد از 2500 سال گفته ها و حدیثهای جمع شده تا چه حد با پیامها و گفته های خود حضرت موسی همخوانی داشته یا نزدیک بوده خود بحث جداگانه ای است.

3- آقای مک کوبین در کتاب خود به نام ردپای ریشه های تاریخی فشار علیه همجنسگرایان به خوبی به شرایطی که منجر به پیدایش یهودیت، مسیحیت و اسلام گردید می پردازد و به شکل جالبی استدلالهای خود را مبنی بر اینکه فشار علیه همجنسگرایان با پیدایش دین یهود شروع و از آنجا به مسیحیت و اسلام و سپس کل جوامع امروزی راه یافت، با سند و فاکت ثابت می کند. علاوه بر این او نشان می دهد که قبل از یهودیت گرایش به جنس موافق یک امر عادی و قابل قبول بوده و حتی آثاری تاریخی که دال بر آن دارد را هم معرفی می کند. همچنین او اهمیت یافتن خانواده، اینکه تابعیت فرزند بر اساس خون و تابعیت مادر باید باشد، زاد و ولد زیاد و مخالفت با سقط جنین را هم بر همین اساس نیاز قوم یهود به وحدت و ازدیاد جمعیت توضیح می دهد. نادر ثانی نویسنده ایرانی مقیم کشور سوئد در کتاب خود به نام «بار دیگر عشقی ممنوع – بررسی ریشه های تاریخی فشار بر همجنسگرایان» تا حدودی از همین کتاب مک کوبین کمک می گیرد و به این مسئله می پردازد.

4- نواندیشی دینی، محسن کدیور و همجنسگرایی.

پیروان هر دین و مذهبی معتقدند که دین آنها بهترین و کاملترین است و در دینشان، جواب هر سئوال و مسئله ای از پیش داده شده است. پس نوآوری، تفکر و شک کردن، شرک و گناه به حساب می آید. کاری نمی توان کرد به هر حال اگر نه همه ولی حداقل بعضی از انسانها کنجکاو هستند و سئوالاتی را مطرح می کنند.

اگر فرد به اساس و ریشه های باوری خاص اعتقاد قلبی و باطنی داشته باشد اما کنجکاوی روشنفکری اش او را به طرح چراهایی و تفکر حول آنها وادارد و بعد تفکرات و قرائت تازه ای از اصول باور خود ارائه کند، در زمینه باور و اعتقاد خود، یک دگراندیش و روشنفکر به حساب می آید که بیشتر اوقات با کم مهری طرفداران قرائت سنتی از آن باور خاص روبه رو می گردد. بر همین اساس روشنفکری دینی همانقدر عادی است که روشنفکری مارکسیستی یا لیبرالی یا فلسفی.

ایمان به خدا و مذهب، داشتن حوصله کافی برای مطالعه متون مذهبی، آشنایی نسبی با مدرنیته و دنیای امروز و دغدغه اعتقادی/ایمانی داشتن به همراه صداقت و صراحت روشنفکری و کمی شجاعت، فرد را روشنفکر دینی می کند.

در اسلام (همانند تفکرات و اعتقادات دیگر) تلاش برای ارائه قرائت های تازه و همگام با زمانه چیز تازه ای نیست. حرکت جامعه به جلو، پیشرفت علوم و فنون و آشنایی هر چه بیشتر انسانها به حقوق خود، چالش های هر چه سنگین تر و عمده تری را پیش پای متفکران و روشنفکران معتقد به باورهای مختلف قرار می دهد و آنها را به پاسخ گویی فرا می خواند. به همین دلیل قرائت و برداشتی که دیروز تازه و نو می نمود برای امروز اعتباری ندارد و قرائتی که امروز نو و تازه است فردا کهنه و قدیمی خواهد بود و بدون شک روشنفکران فردا قرائت جدیدتری از دین خود ارائه خواهند کرد. بر همین اساس گفته ها و احکام و تفکرات روشنفکران دینی امروز ما اعتبار ابدی ندارند همانطور که تفکرات روشنفکران دینی گذشته، امروز خریداری ندارند.

شاخه ای از علم روانشناسی به مطالعه اعتقاد دینی انسانها می پردازد. پیشگامان این شاخه روانشناسی معتقدند که شکل و شیوه اعتقادی هر فرد به بخشی از طبیعت درون خود فرد پاسخ می دهد و از این رهگذر نتیجه می گیرند که برداشت های متفاوت از دین و مذهب ابتدا جنبه روانی و سپس حالت اعتقادی می یابند.

همینطور توان و قدرت انسان در اعتقاد پیدا کردن به دین یا ارواح یا هر چیز دیگر موضوع دیگر روانشناسی است و باز هم روانشناسان براهمیت زمینه باطنی فرد در اعتقاد به هر باوری را مورد تأکید قرار می دهند.

رفتار مذهبی یک پدیده صرفاً انسانی است که در حیوانات و جانوران و نباتات (و کلاً در طبیعت) دیده نمی شود، چرا که تنها انسان است که با اعتقاد و باور و مذهب و خدا سرو کار دارد. بر همین اساس بعضی از متفکران، خدا و دین و مذهب را زاده و پروده ذهن انسان می دانند. و عده ای به طنز یا جدی ادعا می کنند که انسان ابتدا خدا را خلق کرده و بعد خود را وسیله و آلتی در دست خدا قرار داده است، یا گفته می شود که رسولان در واقع جاسوسان خدا و ستون پنجم خدا در بین انسانها بوده اند.

همه ادیان الهی از جمله اسلام بر این ادعا هستند که دین و مذهب برای نجات انسانها است. خیلی ها هم این گفته را به شکل یقینی باوردارند. اما راستی به غیر از خود مذاهب و رهبران مذهبی، چه کسی چنین ادعایی کرده؟ مگر غیر از این است که می گویند «مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید».

آته ئیست ها (کسانی که به خدا اعتقاد ندارند) و همینطور شکاکان (لاادریون) می گویند که نمی توانند این را بفهمند که چرا افراد مذهبی قادرند ادعا کنند که جواب هر سئوال و مسئله ای را دارند.

بررسی رفتار مذهبی انسانها باید همانقدر جالب و احتمالاً پیچیده باشد که بررسی رفتار جنسی یا رفتار اجتماعی یا رفتار فرهنگی یا رفتار خانوادگی و… افراد.

اینکه یک ایرانی در خانواده ای مسلمان زاده شود خود به خود مسلمان (متعصب) می شود، از کجا معلوم که اگر این فرد در یک خانواده مسیحی یا یهودی متولد می شد به همان اندازه از اسلام گریزان و به آن مذهب (مسیحیت یا یهودیت) اعتقاد و ایمان قلبی پیدا نمی کرد؟

باور دینی و مذهبی هر چند جنبه اعتقادی دارد اما جنبه تعلق گروهی آن و کمک به شکل گیری هویت مشترک بخشی از انسانها (پیروان آن دین) نیز بسیار قوی است. همین عامل در دوران گذشته (و حتی حال) در زنده ماندن جوامع مختلف گروههای انسانی در برابر دستبرد و تجاوزات کمک کرده است.

تاثیر روانی همین عامل (تعلق گروهی و هویت مشترک) باعث می شود که اعتقاد به یقین تبدیل شود، و بنا بر باور پیروان آن دین، شک کردن، شرک و گناه محسوب شود و بدتر از آن سزاوار مجازات الهی و دینی و دنیوی.

چارچوب احساس مذهبی و اعتقادی فرد از ساختار اجتماعی جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند جدا نیست. به عنوان نمونه رهبران مذهب مسیحی پروتستان در غرب با همجنسگرایان برخورد مداراجویانه ای دارند و حتی قبول می کنند که یک کشیش هم می تواند همجنسگرا باشد. اما رهبران همین مذهب (مسیحی پروتستان) در آفریقا به شدت با همجنسگرایی و همجنسگرایان مخالفند. یا مثلاً پیروان اسلام در کشورهای مختلف با مسائل گوناگون به شکل متفاوتی برخورد می کنند. یا مثلاً در آمریکا یک فرد آمریکایی مسلمان هست که روحانی است و اسم اسلامی عبدالله را برای خود برگزیده. این روحانی مسلمان آمریکایی همجنسگرای علنی است و با گروه مسلمانان همجنسگرا به نام «الفاتحه» همکاری دارد. درحالیکه در شرایط فعلی ایران روحانیون همجنسگرا داریم ولی به هیچ وجه خود را علنی نمی کنند. بر این اساس روانشناسان و جامعه شناسان ادعا می کنند که مذهب و شکل باور به آن قبل از هر چیز یک مسئله اجتماعی است و به ساختار و بند و بست های هر جامعه بستگی دارد.

اگر قضیه همین است و مذهب در هویت گروهی یک جامعه یا بخشی از افراد آن جامعه نقش عمده دارد و شکل اعتقادی افراد به مذهب به ساختار آن جامعه بر می گردد، حال می توان این سئوال را مطرح کرد که از کجا معلوم که این مذهب به درد مردم جوامع دیگر بخورد، و چرا جوامع مختلف برداشت متفاوتی از یک مذهب واحد نداشته باشند، جوامعی که هویت خود را از مذهب و باوری دیگر گرفته اند؟

گروهها و دسته های مذهبی خشونت طلب همانقدر از مذهب استفاده می کنند که گروه های صلح طلب و معتدل مذهبی. یعنی اصول و دستورات مذهبی راه را برای هرگونه برداشتی هموار کرده اند. با این حساب مذهب (ازجمله اسلام) همچون هر دین و اعتقاد و باور دیگری نه فناتیک است و نه صلح طلب، بلکه رفتار مذهبی، روانشناسی و نیازها و طبیعت درون معتقدان به آن مذهب و ساخت جامعه مربوطه است که چهره آن را می آراید.

در طول تاریخ، سالوسان و نیرنگ بازان تشنه قدرت تلاش کرده اند تا اعتقادات و باورهای انسانهای ساده اندیش را وسیله قرار داده و با استفاده از آن، مردم را به عنوان سیاهی لشکر، در پشت سر خود نگه دارند. اکثر اوقات با انتخاب «یک دشمن» عمده و چندین دشمن فرعی تا حقانیت خود را اثبات کنند.

همچنین در طول تاریخ، بشریت شاهد جنگهای خونین و وحشیانه ای بوده که تشنگان قدرت، انسانهای جوامع مختلف را تحت نام مذهب یا ملیت در مقابل هم قرار داده و چه خونها که بر زمین نریخته اند.

رهبران خودگماشته با انتخاب آگاهانه بخشهایی از احکام و اصول مذهبی و برجسته کردن آنها به همراه تبلیغ و تهییج احساس مردم، فقط و فقط در تلاشند تا خود را برتر و بالاتر از دیگران قرار دهند.

علم روانشناسی بر این باور است که حس کشف کردن و رسیدن به درک ها و شناخت های تازه، که راه را برای زندگی بهتر خود و دیگر آدمیان هموار می کند، احساس کشف حقیقتی که تا کنون بر همگان پنهان بوده، نوعی انقلاب اخلاقی محسوب می شود و کاشف با حس رضایت خاطری که از کشف خود، به آن دست می یابد، پاداش خود را می گیرد. جوامع انسانی و مذاهب و ایدئولوژیهای مختلف با کمک چنین کاشفانی توانسته اند مسیر پیشرفت و ترقی و زندگی بهتر را طی کرده، به جایی برسند که امروز بشریت در آن قرار دارد.

روشنفکر دینی با سئوالات متافیزیکی مرگ و زندگی و مذهب درگیر می شود و تولیدات فکری اش در خدمت پاسخگویی به نیازهای ذهنی و فلسفی آن دسته از متفکران و خوش فکران مذهبی است که به پلمیک روشنفکری به عنوان غذای فکری نیازمندند.

روشنفکران دینی به معنای کلاسیک کلمه در جامعه ما بسیار نادرند. روشنفکر دینی بدون توجه به خوش داشت حاکمان یا پیروان و باورمندان به دین، سئوالات و پرسشهای خود را، هر چند جنجال برانگیز، مطرح و با استفاده از علوم مختلف سعی در بازخوانی متون دینی می کند و از این طریق به تطبیق دین و اصول آن با علم امروزی می کوشد. دغدغه روشنفکر دینی نه سیاست و حکومت بلکه خود دین و دنیا و خواسته های فراوان و انباشته شده انسانی است. روشنفکر دینی خواسته ها و توقعات موجود انسانها را نفی و یا نادیده نمی گیرد بلکه سعی می کند با تعدیل اصول و چهره دین، به توقعات انسانها پاسخ مثبت دهد. بر همین اساس، تبلیغ و تأکید بر دیسیپلین مذهبی که در حوزه کار متعصبان مذهبی جای عمده ای دارد تا از طریق ایجاد ترس از عاقبت و آخرت، مردم را به انقیاد درآورند، در عرصه تفکر روشنفکری دینی جایی ندارد.

چهره هایی همچون حجاریان، جلالی پور، عبدی، سروش، عبدالله نوری، شمس الواعظین، باقی، سفری، کدیور و امثال اینها که در رئیس جمهور شدن خاتمی و بعدها شکل گیری مجلس ششم و پیدایش پدیده ای به نام اصلاح طلبان نقش زیادی داشتند قبل از اینکه روشنفکر دینی به معنای واقعی کلمه باشند، بیشتر سیاسی کاران معتدل مذهبی هستند که به طور مجازی عنوان روشنفکری دینی را یدک می کشند و در بین آنها هنوز در مورد تعریف واژه روشنفکر دینی و اینکه آیا کلاً کاربرد چنین واژه ای صحیح است یا نه کلی اختلاف نظر وجود دارد.

روشنفکران دینی (مجازی) کشور ما تاکنون با همه تلاشهای ارزنده ای که داشته اند اما به طور مستیقم به موضوع همجنسگرایی نپرداخته و تا آنجا که ما اطلاع داریم چنین اصطلاحی را بر زبان نرانده اند. اما اخیراً آقای محسن کدیور در مصاحبه ای چهار بخشی تحت عنوان اسلام و مدرنیته که با تلویزیون «هما» (شبکه تلویزیونی هوادار حکومت ایران در آمریکا که از طریق ماهواره در کشور دیده می شود)، ضمن ضد و نقیض گوئیهای فراوان در مورد حقوق زنان، پوشش اسلامی و… به طور مستقیم به همجنسگرایی هم اشاره کرده و حکم روشنفکری دینی!! داده که:

«مسلمان حق ندارد با همجنس خود رابطه جنسی برقرار کند ولو آنکه هر دو طرف هم راضی باشند. این جزء گناهان کبیره است و ربطی هم به یک زمان خاص ندارد و اصلی اجتماعی و قطعی است».

در قرآن تنها یک جا به مسئله سکس با همجنس اشاره رفته و آن هم در رابطه با قوم لوط. در ویژه نامه «قوم لوط» (منتشره همراه شماره 12 مجله ماها) به طور مفصل به این مسئله پرداخته شده ولی ذکر این نکته مهم است که داستان قوم لوط یک داستان خاص اسلامی- قرآنی نیست بلکه یک داستان مسیحی است و ششصد سال قبل از اسلام در انجیل آمده است. یعنی داستان بیشتر مسیحی است تا اسلامی، وانگهی، ساختار آن دوره جامعه محل ظهوردین یهود و مسیح با ساختار جامعه ما و شکل و اعتقادات قرن بیست و یکم در ایران از زمین تا آسمان فرق دارد. با اینهمه امروز جهان مسیحی در غرب با برجسته کردن عشق به همنوع و تبلیغ مدارا و تحمل، همگام با رشد جوامع خویش و تقویت عناصر حقوق بشری، تا حدود زیادی با همجنسگرایی کنار آمده است تا جایی که شخصیتهای روحانی معتبر آنها حتی از کشیش شدن همجنسگرایان هم دفاع می کنند. اگر جهان اسلام داستان ششصد سال قبل از خویش لوط را از مسیحیت گرفته، اما با رشد علوم و فنون، بیشتر شدن ارتباطات و تبدیل شدن دنیا به یک دهکده جهانی نباید ششصد سال طول بکشد تا جهان اسلام و بخصوص روشنفکران دینی مسلمان به آشتی با همجنسگرایی روی آورند.

حتی اگر همجنسگرایی گناه باشد اما چرا باید در قانون همجنسگرایی را ممنوع اعلام کرد؟ اگر انسانی بخواهد گناه کند و این «گناه» ضرری به کسی نمی زند، باز این حق اوست. اگر اسلام همجنسگرایی را برای مسلمانان گناه می داند حداقل غیر مسلمانان همجنسگرا در کشور ما باید آزاد باشند و قوانین اسلامی نباید بر آنها تحمیل شود. چرا آقای کدیور که به قاطی کردن اخلاق در قوانین مخالفت می کند، قانون مجازات همجنسگرایان را مسکوت می گذارد؟ وظیفه اخلاقی و روشنفکری دینی ایشان در این وسط چه می شود؟

کدیور در اشاره به قوانین کیفری در کل می گوید:

«البته مجازات باید قانونی، عادلانه و دموکراتیک باشد. حال اگر ما جزء یک جامعه دینی بودیم، دینمان هم اسلام بود، قاعدتاً ما در متن دینمان هم گزاره های دینی نظری داریم و هم گزاره های دینی عملی».

اما کدیور از تطبیق دستاوردهای علم در مورد همجنسگرایی و لزوم به رسمیت شناختن علم دراینباره چشم پوشی کرده تنها به حکم کلی «گناه کبیره بودن» همجنسگرایی بسنده می کند.

بدتر از آن آقای کدیور مجازات را هم می پذیرد هر چند محدودتر از متعصبان. او می گوید:

«یکی از انحراف هائی که در جوامع دینی وجود دارد این است که فکر می کنند اگر قوانین را از متن دین اخذ کنند، این باعث سلامت جامعه می شود. این در حالی است که اگر ما در دوران صدر اسلام تا قبل از دوران مدرنیته بودیم آن فقه چندان با واقعیت جامعه تفاوتی نداشت لذا نظم فقهی برآورنده نیازهای آن دوران هم بود. اما به تدریج با تحول جامعه در دوران مدرن به نظر می رسد فاصله فراوانی در بین شیوه زیست مردم و قواعد و گزاره های حقوقی اسلامی ایجاد شده که متأسفانه کوشش فقها در پر کردن این شکاف چندان موفق نبوده. هر چند امروزه این نظر اکثر علمای ماست اما وقتی به سطح مرجعیت می رسیم بسیاری از محدودیت ها باعث می شود تا ایشان نتوانند به این نیاز پاسخگو باشند. در نتیجه نمی شود این مسئله را از اسلام ستنی عیناً تبدیل به قانون کرد. اگر چنین کنیم در واقع خواسته ایم نظم عرفی دوران سپری شده را بر زمانه خود مسلط کنیم. منظورم از دوران سپری شده، دوران اسلامی نیست، منظورم دوران عُرف عصر نزول است. من معتقدم اسلام پیام جاودانه دارد. اما مجتهد و عالم باید زحمت بکشد و این پیام جاودانه را از بخش عرفی و شرایط زمانی و مکانی عصر نزول جدا کند. این کوشش هنوز به نتیجه نرسیده. امروز در خود ایران تأسیس چیزی به عنوان مجمع تشخیص مصلحت برای چیست؟ یکی از مسائل اصلی اش این است که ناکارآمدی فقه را در نظر بگیرد. ابتکار مرحوم آیت الله خمینی چه بود؟ اینکه با صدای رسا و شفاف در بین فقها اعلام کرد که اجتهاد سنتی نمی تواند دنیای مدرن را به سامان ببرد. ایشان یک فقه مصلحتی و یک فقه حکومتی را آورد. با بخش اول سخن ایشان من موافق هستم. این فقه مصطلح به هیچ وجه توان اداره جامعه را ندارد. اما من نسبت به مورد دوم انتقاد دارم. یکی از مشکلات این است که اگر کسی خواست دنیا را به زبان خودش و از دید خودش دینی کند و فکر می کرد هر چه به غلظت دین بیافزاید بهتر است و وقتی دید فقه کفایت نمی کند، اخلاق را هم چاشنی فقه کرد. خواست اخلاق را هم قانونی کند. قانونی کردن اخلاق یا به اصطلاح دیگر قانونی کردن مستحبات و مکروهات نه فقط واجبات و محرمات تبعات فساد فراوان دارد. حکام و زمامدارانی که می خواهند واجب و حرام، مستحب و مکروه و حتی اخلاق حسنه و رذیله را به متن قانون بکشند زندگی شخصی و خصوصی مردم را چنان تنگ می کنند و اختیار دینی را چنان محدود می کنند که دیگر کارکرد وجدان اخلاقی از دست می رود و کسی که می باید شخصاً و آزادانه و با اختیار دین بورزد از ترس پلیس و پاسدار و بسیجی به ظاهر خود را متمایل به دین نشان می دهد. این شیوه نهادینه کردن ریاکاری و تظاهر دینی به جای ایمان است و من بارها تأکید کردم ریا خوره ایمان است.حکومتهای دینی از آبشخور چنین فقهی به جای آنکه مروج دین شوند مروج ریا می شوند».

این گفته های آقای کدیور در موقعیت فعلی و با حاکمیت قوانین سخت و خشن شریعت اسلامی شاید به کفش کهنه در بیابان مانند باشد اما توقع از روشنفکر دینی بسیار بیشتر از اینهاست، چرا که آقای کدیور با «گناه کبیره» دانستن همجنسگرایی خواه ناخواه مسلمان همجنسگرا را به سرکوب هویت جنسی خود (همان هویتی که علم آن را معتبر و صحیح می داند)، فرا می خواند. در این رابطه حقوق بشر این مسلمان همجنسگرا چه می شود و مسئولیت روشنفکر دینی در آشنایی انسان مسلمان با حقوق بشرش چه پاسخی می گیرد؟ متعصبان مذهبی و دین سنتی آنها بر عبودیت بشر تأکید می کنند و کاری که آقای کدیور می کند هم چیزی جزء این نیست و اینجاست که بادکنک روشنفکری دینی ایشان سوراخ می شود. اگر ادعا شود که سازگاری اسلام با حقوق بشر که مورد ادعای روشنفکران دینی ماست، قبل از اینکه واقعیتی را عیان کند بیشتر یک خواست و آرزوی این دسته از فعالان سیاسی مذهبی را منعکس می کند؛ یعنی دینی را می پسندند که تا حدودی خشونت کمتری از خود بروز می دهد،اما همچنان عبودیت را ترویج می کند، سخن بیهوده ای نخواهد بود. روشنفکران دینی مسیحی دهها سال پیش به این نتیجه رسیدند که سخت گیری دینی تنها مؤمنان را کمتر و کلیساها را از نمازگزاران خالی می کند. آنها دریافتند که انسان عصر جدید میل به انتخاب دارد و آزادی و حق گزینش می خواهد.

نکته مهم دیگر اینکه مذهبیون از جمله «روشنفکران دینی» هیچ دلیل عقلی، علمی و منطقی در رد همجنسگرایی ارائه نمی دهند و صرفاً با استناد به اینکه این مسئله گناه است از وارد شدن به بحث جدی و علمی دراینباره می پرهیزند. چنین برخودری از جانب یک متعصب مذهبی قابل درک است اما از جانب کسانی که خود را روشنفکر معرفی می کنند قبل از هر چیز روشنفکر بودن آنها را به زیر سئوال می برد چرا که یک روشنفکر به حدیث و گفته بسنده نمی کند بلکه با طرح پرسش و بحث های علمی و عقلی، با هر پدیده مواجه می شود و هیچوقت خشک اندیشانه علم را فدای باورهای کهنه نمی کند بلکه در نهایت قرائت تازه ای از دستورات ارائه می دهد که با علم امروزی همخوانی داشته باشد ولو آنکه یک پوشش مذهبی برای یافته های عقلی و علمی بسازد.

گفته های حکم گونه آقای کدیور و ضد و نقیض ها وگاهی مبهم گویی های ایشان بیشتر به استفاده ابزاری از منطق برای مقاصد سیاسی می مانند تا انعکاس دغدغه های اصیل یک روشنفکر دینی جدی که در کشور ما نادرند.

سایت محسن کدیور برای علاقمندان:

http://www.kadivar.com/Index.asp

پاسخ دهید

XHTML: شما می توانید از این علامت‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>